|
سوریاس دلنوشته های یک مهندس جوان
| ||||||
|
این روزها همه با حالم یک رفتار مشترک دارند : ادراک... فقط نمی دانم چرا «کاف»ـــش اینقدر شبیه «ر» شده است کاش ساعت مهربان شود!! به قدر تکه ای از زمان که آرام شود لب هایم که در عطش بوسه می سوزد ...
و اینکه هر چقدر هم دور باشی باز هم گرمای حضور داشته باشی را از خورشید آموختم!
[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 18:50 ] [ یاسین ]
نبودن فرصتی است برای جویدن اندیشه در باب اینکه بودن چه نعمتی است! [ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 00:24 ] [ یاسین ]
باران لالایی می خواند برای چشم هایم تا بخوابند! و چقدر خیس است خوابشان... نمی دانم « آسان » چگونه در ذهن بعضی ها تفسیر می شود که فعل دردناکی مثل رفتن را خودخواهانه صرف می کنند! [ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 00:50 ] [ یاسین ]
دندونتو بیار جلو گره نگاهمون کارش از دست گذشته انگار... [ پنجشنبه 10 فروردین 1391 ] [ 00:59 ] [ یاسین ]
بوسیدن، به اشتراک گذاشتن دردهای لطیف است بین لبهایمان... [ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 01:37 ] [ یاسین ]
کمی مرا استشمام کن ... با چشمانت! [ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 13:46 ] [ یاسین ]
اینکه می گویند سال در لحظه ای تحویل می شود برای من که لحظه های نبودنت ، سال می شود نفهمیدنی است... برای هفت سین یاسین یک سین کم است سـلام کن لطفا! تنهایی یعنی داشتن لیوان شخصی! من ایستاده بغض می کنم، وقتی چشم در چشم من ... برای غرورم فاتحه می خوانی! [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 22:38 ] [ یاسین ]
بیا کمی لوس عاشق هم باشیم شبیه این اس ام اس های توی مجله های خانواده! بوسه هایم را تف می کنم روی بازوهایم وقتی شبها تنهایی ام را در آغوش می کشم! |
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||